حالم به نسبت بهتر شده
کم کم به مرحله پذیرفتن دارم می رسم . به مرحله ای که باید همه چیز هضم بشه
مثل بیماریم
اولا هی میپرسیدم خدایا چرا من ؟ مگه چه گناهی کردم ؟ مگه چه کوتاهی کردم ؟
گریه ها می کردم شب و روز
ولی الان پذیرفتمش و میدونم باهامه هر چند ناپدید شده تا وقتی امپول مصرف میکنم
رفتن امین هم مجبورم بپذیرم که من از خدا خواستم اماانگاری سهم من نبود
دیگه کمتر میگم خدایا چرا ؟ دیگه کمتر اشک میریزم
و شاید زمان بیشتری که بگذره من بیشتر اروم بشم
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش
چقدر دلم برای مادرم میسوزه گاهی .
خانواده داشته باشی اما نداشته باشی !!!!
پدر داشته باشی اما انگار که سال هاست یتیم شدی !!!!!
مریض باشی و هیچ کس از خانواده ت عین خیالشونم نباشه !!!!
یه خانواده پر جمعیت و بزرگ داشته باشی اما بی کس ترین و تنها ترین باشی !!!!
لعنت به بزرگ و کوچیکشون .
خدا رو شکر که خدا منو بهش داد
منم دل خوشی از اخلاق مادرم ندارم ولی مادرمه نتونستم در حقش کوتاهی کنم
باز شکر که منو داره .
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش
صدای جیلیز ویلیز سیب زمینی سرخ کرده که میاد میفهمم ما هم مثل همه میتونیم یه غذای خوشمزه بخوریم
می دونم ضرر دارن ولی برای من همه این چیزای جزیی شادی محسوب میشن و من تو دل خودم این شادی های کوچک رو جشن می گیرم
سیب زمینی سرخ کرده یعنی پیشرفت ما رو به جلو بوده تو زندگی ...
یعنی ما دیگه تو اون مرحله سخت زندگی نیستیم و میتونیم شل کنیم و حتی سیب زمینی سرخ کرده تو خونه درست کنیم و دور همه قاطی قیمه بخوریم .
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش
من دارم بیخودی فکر میکنم
طبیعیه هر ادمی نگران آینده ش باشه اما فکر کردن بیخوده
باید پیش بریم ببینیم چی پیش میاد .
خدا هم بزرگه .
برچسب:
نویسنده: علی رادمنش